ای دوست ...

ای دوست :من ان نیستم که نمایانم , ظاهر من غیر از لباسی بافته از
سهل انگاری و زیبایی نیست که مرا از پرسش های تو تو را از فراموشی
من در امان می دارد
واما {منی}که در من پنهان است وادعا می کند که من است, رازی پوشیده
است که در اعماق وجودم پنهان است و هیچ کس جز من از ان خبر ندارد,
و بدین گونه تا ابد پنهان و مخفی می ماند
ای دوست: از تو می خواهم که انچه می گویم تصدیق نکنی و به انچه
می کنم اعتماد ننمایی, چون گفته هاییم چیزی جز صدای اندیشه ها یت و
اعمالم چیزی جز سایه های ارزویت نیست
ای دوست : وقتی می گویی ( باد شرقی می وزد) فورا" با تو موافقت کرده
می گویم : ( بله , باد شرقی می وزد )چون نمی خواهم بدانی که فکر من در
امواج دریاست نه در بند باد ولی تو افکار قدیمی ات را با باد به هم می بافی
و افکار عمیق مرا که ورای دریاست درک نمی کنی و خوب است که تو درک
نمی کنی چون می خواهم به تنهایی بر دریا قدم بگذارم
ای دوست : وقتی روز تو با خورشید روشن است نزد من ظلمت شب است با
وجود این من از پشت پرده های ظلمت از نور خورشید که بر قلل کوهها
می رقصد و از رقصش سایه های سیاهی بر دره ها و باغها می اندازد,
می گویم من از همه این ها می گویم چون تو نمی توانی ترانه های ظلمت
مرا بشنوی وسایش بالهای مرا بین ستارگان و سیارات نمی بینی و انگار
من نمی خواهم بشنوی و ببینی چون می خواهم شب را تنها بگذرانم
ای دوست: هنگامی که تو بر اسمانت صعود می کنی من در دوزخم فرو
می روم
با وجود این تو از ان گذرگاه سخت مرا می خوانی ; (ای دوست من,
رفیق من)و من در جواب می گویم; (رفیق من , دوست من ) چون
نمی خواهم دوزخم را ببینی, لهیبش چشمت را می سوزاند و دودش
مشامت را پر می کند اما من نمی خواهم تو به دوزخ من بیائی و از
همه چیز گله کنی , چون می خواهم در دوزخم تنها باشم
ای دوست: می گوئی به راستی و درستی و زیبایی عشق می ورزی و
من به پیروی از تومی گویم خوب است که انسان به خوبی هاعشق داشته
باشد , ولی در دلم از محبت تو می خندم , پنهانی می خندم چون می خواهم
به تنهایی بخندم
ای دوست: تو مردی دانا , هشیار و بزرگواری , تو مردی کاملی , من هم
به خاطر بزرگواری تو با دانائی و هشیاری با تو سخن می گویم من دیوانه ای
دور از جهان تو در عالمی دور و غریبم ولی دیوانگی ام را پنهان می کنم
چون می خواهم به تنهایی دیوانه باشم
ای دوست, تو دوست من نیستی! ولی من چگونه به تو بفهمانم؟
راه من از تو جداست گرچه در کنار هم راه می رویم.
جبران خلیل جبران
زندگی من ...

زندگی ام مانند دریایی ارام و بی حرکت می باشد که سکوت عمیقی
توام با سردرگمی بر ان حکمفرماست و من کشتیبانی هستم که باحالی
انوهگین گرداکرد سطح اب را می نگرم که از هیچ طرف بادی نمیوزد
و من بران سطح پهناور, هیچ موجی حرکت نمی کند ...
وای خدای من ...
تنها بودم
تو رسیدی
گفتی ما بشیم بهتره
دیگر تنها نبودم ,
اما بعد یه مدتی سر قرار نیومدی ,
یک روز داشتم دنبالت می گشتم به تنهای دیگری رسیدم
گفتم :چرا تنهایی؟
گفت: یارم نیومده
یکهو با خوشحالی بلند شدو گفت اومد
وقتی بر گشتم تو را دیدم...
انتهای تنهایی...
من از دردی انچنان کهنه برایت حرف می زنم ;
که حتی خودم را هم در پشت ان فراموش کرده ام
من از انچنان دردی قدیمی برایت می گویم
که حتی چگونه زیستن را از یاد من برده
من نه از حال می گویم
نه از گذشته ونه از قید زمان من از قید زیستن می گویم
قید اجبار بودن بودنی که زیستن را از من گرفته ...
گاهی به جای همه تنهایی ها لبخند تلخی می زنم که خدا هست ...
ولابد اتفاقی خواهد افتاد
انگار نه انگار که اتفاقها سالهاست که فریب داده اند
انگار نه انگار ترانه های دوست دارم
تنها لبخندی گذرا شده, بر دهان کسی که می خواهند چیزهای دیگری بشوند ...
همان بهتر که خودت را به کوچه روزهای نیومده بزنی و ثانیه ها را تا
انتهای تنهایی بشماری ...

confession of a broken heart اعترافات قلب شكسته ...

ديگر اين دل ان دلي نيست كه در ارزوي يك يار وفادار باشد ,
اين دل از بي وفايي خود نيز بي وفا شده است ...
ديگر اين دل ان دلي نيست كه در انتظار يك همزبان و هميار باشد,
اين دل از تنهايي خرد خرد شده است ...
ديگر اين دل ان دلي نيست كه كسي را دوست داشته باشد,
اين دل از شكست و بي محبتي بي احساس شده است ...
ديگر اين دل ان دلي نيست كه در تب و تاب يك لحظه عاشق شدن باشد ,
بي قرار باشد, چشم انتظار باشد, اين دل از انتظار خسته شده است...
ديگر اين دل ان دل سرخ و با احساس نيست,
اين دل احساساتش همه سوخته است ...
ديگر اين دل ان دل پر غرور نيست,
اين دل غرورش شكسته شده است...
ديگر اين دل هيچ همدل و عشقي را ندارد,
اري اين دل اينك تنهاي تنها شده اشت.....
فراموش شدگان ...
ستاره درخشان من كه در قلب اسمان عشق مارا فراموش كرده اي و مي درخشي
من در انتظار ديدنت تنهاييم را در اغوش گرفته ام و كنار قلبم نشسته ام تا تو بيايي
و فاصله ها جاي خود را به نگاه هايي بدهند كه از عشق لبريزند باوركن
فراموش شدگان هرگز فراموش كنندگان را فراموش نخواهند كرد
دوستت دارم ....
انكس كه مي گفت دوستم دارد
عاشقي نبود كه به شوق من امده باشد
رهگذري بود كه روي برگ هاي خشك پاييزي راه ميرفت
صداي خش خش برگ ها همان اوازي بود كه من ...
گمان مي كردم مي گويد:
دوستت دارم
سخته خيلي سخت .......
خيلي سخته كه بغض داشته باشي اما, نخواي كسي بفهمه ....
خيلي سخته كه عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني ...
خيلي سخته كه سالگرد اشنايي با عشقت رو بدون حضورش جشن بگيري ...
خيلي سخته كه كه غرورت رو به خاطر يه نفر بشكني, بعد بفهمي دوست نداره
خيلي سخته كه همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ,اما اون بگه نمي خوامت ...
بوسه تو .........
كاش كودك بودم تا شبها قبل اينكه بفهمم چه كسي برايم لالايي گفته ,
عميق ترين خواب دنيارا داشتم و صبح با خميازه و عشوه اي كودكانه ,
بعد از همه از خواب بر مي خواستم.
اي كاش كودك بودم , تا هر وقت دلم مي گرفت با صداي بلند گريه مي كردم
و داد مي زدم تا همه درد مرا بفهمند
اي كاش كودك بودم , تا عروسكهايم را در اختيار داشتم و هر گونه كه دوست داشتم
با انها بازي مي كردم و هيچ وقت عروسك هيچ كس نمي شدم ,
اي كاش كودك بودم , تا بزرگترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود,
اي كاش كودك بودم تا از ته دل مي خنديدم , نه اينكه مجبور باشم همواره
تبسمي تلخ بر لب داشته باشم.
اي كاش كودك بودم, تا در اوج ناراحتي و درد با يك بوسه تو, همه چيز را فراموش مي كردم